سرابی دور در چشم و احساسمان چو خونآبه خشکیده بر زخم بیپانسمان نالههای خلوت و شبهای شرمندگی طفلکانی معصوم، خسته از شر این زندگی همه سیر از اینهمه وعدههای پوشالی کر شدیم ازین ضربهها بر طبلهای توخالی لعن بر آن تاج بی الماس و دُر شرم بر آن عبای سیاه و چادر بد آفتی سرازیر شد به این آبادی قل و زنجیر شدیم، با دین به آزادی خندههای آن شیطان،در فصل سرد زمستان سیرآب از خونِ پیر و جوانِ این بوستان گورهای بی کفن ساختند در خاوران اشک و خون شد سوی چشم مادران آن
برچسب:
نویسنده: آوا پورحسین
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 11:42